چه قدر دوستت دارم

 

هم آغوش …

در آغوشم بگیر …

آن چنان خسته ام

که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود

در این هوای دلگیر

مرا محکم بفشار …

برای زندگی تهی از هیجانم مرا محکم در آغوشت بفشار …

به من ببخش نوازش دستت را

با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت

و مرا نوازش بده در این روزها

با یاد دلنشینت …

بگذار من نیز

تو را در اغوش گیرم …

و لب بر لبهای تو گذارم

تا دریابی چه قدر دوستت دارم…

 

 

************************************

پی نوشت:

می خواهم خودم را بُر بزنم؛
شاید این دست …
تو بیایی !

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

13 یک نظر

  1. m-z پاسخ

    پیچــــک احــــساس…

    هــــمیشه هــــم شاعــــرانه و خــــیال انگیز نیــــست

    گــــاهی می پیــــچید دور گــــلوی آدم

    و خــــفه اش مــــی کنــــد…

  2. مسعود پاسخ

    ای عشق ای آنکه مرا بجنون کشیدی
    ای مسیر ادامه حیاتم
    دانی چه بر من میگذرد
    دیدگاه من به این دنیا هدف زندگی همه را با خود بردی
    چی برای باقی مانده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    میروی و عمر مرا با خود بردی!!!!!!!!!

  3. Mahsa پاسخ

    عشق واقعی مال قدیما بود الان همه عشقا دروغه خیلی زود تبدیل به نفرت میشه.اصلا عشق واقعی وجود داره؟ :?:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *