ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام…

45t546g45

این روز ها در روند معمولی زندگی سیر میکنم.کتابهایم و خیالم و گاه رانندگی در دسترس ترین دوستانی است که دارم.باقی کسانی را که دوست میدارم یا آگاه نیستند یا مسافتی طولانی از من دورند. این شده که من کودک درونم را پدر وار برداشته ام وبرده ام به اتاق بنفش..به خوابهای طولانی..به دختر رز که مستم کند …برای من که سرشت یکجا نشینی ندارم ..تحمل این آرامش کشنده خنده داراست..نفسم میگیرد و آنجاست که نفس زنان، عریان به زیر آب سرد میروم تا شاید کمی از داغی درونم بکاهد..این روزها نشسته ام ..آرام در آغوش خود ..و تنم را نوازش میکنم..کمتر میجنگم…پناه می برم به عشق های ذاتی ام . به اعضای خانواده ام . به دوستانم . به مردمی که دوستشان دارم . به دلی که تنگ است ..به هوای سنگین پاییز ..به نفس هایم که در این هوا بوی شکوه و گلایه را استنشاق میکنند..کم اهمیت نیستم..اما گویا ظاهرم پر شده از این آرامش که هرگز به آن عادت نمی کنم.
تنها فرار از من از دست دلتنگی دیروز گنجشک ها بودند. باور میکنی؟این موجودات کوچک پر سر و صدا . دم عصر که به حیاط رفتم میان یاس های پیچیده در حفاظ های حیاط جلو شلوغی مستانه ده ها گنجشک مرا از خود برد ..این نغمه های دلنواز ..این عشقبازی آتشین ..این شرور..این سرور..این مستی ..دم غروب..در حضور خسته اشیا..این پدیده شگرف هستی ..مرا از خود می برد..لحظه ای ایستادم..به یاد آوردم که هر آن چه را که دوست می داشتم بو میکشیدم..نفس هایم بوی عشق گرفته بود ..و تنم داغ از گرمای عشقبازی این پرندگان..تو گویی که خود به جای آنها بودم ..حسرت بردم.اما به گنجشک ها نه !! من به یاس سبز بسترشان حسودیم شد..آن لحظه انگار به عظیم ترین کشف هستی نائل شدم..آری من دوست میدارم که بستر ی باشم برای عاشق و معشوق ی که در ناله های آسمانی برخورد تن هاشان بزرگترین خواهش های توامان با عشق روییده..به تخت ها حسودیم شد..به تمام کسانی که با عشقی سرشار کسی را در خود جای داده اند حسد بردم.گویی تازه فهمیدم چرا آنقدر دوست دارم تکیه گاه موجودی باشم .تازه فهمیدم چرا وقتی می خواهم چیزی را در آغوش بکشم ،این گونه با شاد ترین نیاز های تنم، دستان بزرگم را تکیه گاه بودنش میکنم..
ما هرگز بستر ها را در تاریکی شب های عشق بازیمان ندیده ایم..ولی من دیروز فهمیدم که اگر یاس نبود گنجشک ها چنان مستانه نغمه یافتن جفت شان را در هوای بهار سر نمی دادند..شاید همه این افکار در تنها یک ثانیه از ذهن من گذشت..و شاید ناتوانی من در استفاده از کلمات چنان زیاد است که نمی توانم آن شعف غمناک درونم را شرح دهم اما به خود که آمدم در اوج دیوانگی بودم که شعر های سعدی را زمزمه میکردم…


درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
که مدتـــی ببریدند و باز پــــیوستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سرو های چمن پیش قامتش پستند

به سرو گفت کسی میوای نمی آری
جواب داد که آزادگان تهی دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار
که ره به عالم دیوانگان ندانستند
 

حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *