نمیدونم چی میشه که بعضی وقتا آدما تو زندگی حرفای دلشونو نمی تونن بزنن.
رو تختم خوابیده بودم و ا زپنجره آسمونو نگاه می کردم!
کنار تختم نشست… لیوان آب رو داد دستم.
با دستش وسط آسمونو نشون داد و گفت: می بینیش؟
گفتم چی؟
گفت: اون هواپیما رو میگم.
گفتم :آره می بینمش اما از ما خیلی دوره.
گفت: با دیدنش اولین چیزی که به خاطرت میاد چیه؟
دوباره مثل همیشه باید جوابش رو می دادم، ولی این بار می دونستم که برد با منه!
چون جوابش رو داشتم!!!!!!
گفتم: یاد آور آدمایی که در حال سفرند، دارن دور و نزدیک میشن.
با تعجب گفت: هم دور و هم نزدیک …؟
گفتم : آره، هم دور و هم نزدیک!!!…
دور از قلب هایی که دوستشون دارن و نزدیک به افق های جدید تری که پیش رو دارند، ته دلم راضی بود که این بار جوابش رو دادم، که بی مقدمه پرسید:
اگه من تو اون هواپیما بودم چی کار می کردی؟
خوشحالیم زیاد دووم نیاورد ، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
……..با دیدنش به یادت می افتادم ،خاطرت برام زنده می شد…
خاطرات با تو بودن یه بار دیگه از تو جاده ذهنم به آرامی عبور می کرد.
نمی دونم شاید منتظر همچین جوابی نبود.
گفت: بی انصافی نیست از یه یار همیشه همراه فقط یه خاطره ی مبهم باقی بمونه.
نگاهم کرد!!!
بلند شد، درحالی که می رفت زیر لب گفت: اگه تو می رفتی یه دل منتظر این جا بود،
که واسه برگشتنت لحظه شماری کنه……!
شاید این جوابی بود که من باید به سوالش می دادم اما….
کنارم نموند بگم که هیچ وقت تنها نمی مونه…….!!!
منم این پست رو خوندم تالاپی اشکام افتاد پایین اما پشیمون نه نیستم فقط…………….. ای خدا……………ای خدا……………….
نمی دونم چی شد که وقتی داشتم این پست را میخوندم یه دفعه زدم زیر گریه ؟ یکم مکث کردم و یاد خودم افتادم ولی دیگه نه اشک و نه پشیمانی هیچ سودی نداره
حرف های دل من …
همیشه تنها موندن ماها به خاطر نگفتنه یا شایدم دیر گفتن . کی میدونه…
مرسی .